|
طـــــوفـــانــی بـه پــا شــود عــزیــزی بــازگــردد ســتــاره ای مــهــمــان شــود.... زیــبــاتــریــن مــن بــیــایــد درآســتــانـه گــشــاده پــنـجــره بــاقـی بــمانـد ورقـصـــانه مــرا بــه بـوســه ای مـهـمــان کنــد شـــایــد عــزیــزی بــازگــردد.... در جستجوی پنجره ای باز نبودم یا بودم و دیوانه ی پرواز نبودم پایان نپذیرد سفر اشک من ای کاش دیوانه ی چشم تو از آغاز نبودم ای کاش نبودم به نگاه تو پریشان یا بودم و اینگونه غزل ساز نبودم + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 13:18 توسط سميه |
در ايـــن دنيـــا نـــكردم مــن گــنــاهـــــــي فــقــط كــردم بــه چــشــمانت نـگــاهــــي اگــر ايــنــك نـگـــاهــي شــد گــنـاهـــــي مــجـازاتــم بــكـن هــر طـور كه خواهـــي در ايــن دنـيـا مـن او را مــي پـرســتـــم هــــم او را هــم خـــدا را مـــي پـرســـتـــم تــــــمام مـــــردمــان يــكـتــاپــرســتـنـد ولــيــكــن مــن دوتــا را مـــي پـــرســتــم
مــن از تـو زنـده و مـي مـيـرم از تـو اگـر از تـو به خـود ســـوزي رسيـــدم اگـــر از درد تـــو خـسـتـه تــريــنـــــم تـورا مـي بـخـشـم اي مـغرور اي مـرد تـو را مـي خـوانـم اي مـرحـم اي درد + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 10:57 توسط سميه |
در وفـــاي عـشــق تــو مهـشــور خــوبــانــم چو شمــع شــب نشـيــن كــوي سربــازان و رنــدانـــم چو شمـــع روز و شـب خــوابـم نـــمي آيــد بـه چـشم غــم پرسـت بــس كــه در بيــماري هـجر تــو گــريــانــم چـو شـمع
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 21:10 توسط سميه |
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم تنها كسي كه قلبت و پس نمي داد + نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 12:35 توسط سميه |
می خواهم عاشق بمانم .... بگذار عاشق بمانم این لحظات زیبای عاشقی را از من مگیر بگذار عاشق بمانم ٬این قلب عاشق را از من مگیر دستهای گرمت را از من جدا مکن بگذار دوستت داشته باشم ٬مرا در به در این دنیای بی محبت مکن می خواهم از عشق تو بمیرم ... بگذار بمیرم ٬مرا پشیمان از این عاشق شدن مکن خیلی دوستت دارم این کلام مقدس را باور کن دل من عاشق تو هست ٬ مرا دلتنگ لحظه های .....مکن قلب من برای تو ٬این قلب بی طاقتم را زیر پاهایت له مکن + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 23:16 توسط سميه |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 13:8 توسط سميه |
در هاله شرم ساحل خاموش ، در بهت مه آلود سحرگاهان چشم وا مي كرد و – شايد جاي پاها را ، نخستين بار ، روي ماسه ها مي ديد ما بر آن نرماي تردتر ، روان بوديم آسمان و كوه و جنگل نيز ، مبهوت از نخستين لحظه ديدار با خورشيد آه گفتي ما ، در آغاز جهان بوديم ؟ بر لب دريا در بهشت بيكران صبحگاهان ما چشم و دل ، در هاله شرم نخستين آدم و حوا ! + نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 13:4 توسط سميه |
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 17:1 توسط سميه |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 13:32 توسط سميه |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 15:41 توسط سميه |
|
| ||||||